مبينامبينا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

عشق مامان وبابا

33 هفته

1390/5/24 1:36
نویسنده : مامان مبینا
112 بازدید
اشتراک گذاری
خدا جونم مثل همیشه اول شکر و آخر شکر  خدایا ممنونم خدایا روزها داره میگذره ومن دارم به دیدن دخترم نزدیکتر میشم ای خدا ممنونم ای خدا باورم نمیشه اولین باری که این  جا نوشتم  بی بی چکم نیمه مثبت بود وآزمایشم مشکوک خدایا ولی الان دخترک نازم تو وجودم در حال شیطونی کردنه ومن از احساس مادری سرشارم ای خدا ممنونم خدایا تا ۵ هفته دیگه میتونم دخترم رو ببینم خدایا یک هفته دیگه هم گذشته خدایا باز هم کمکم کن من بدون کمک تو نمیتونم خدایا من بدون رحمت ولطف تو نمیتونم خدایا کمکم کن وصد هزار مرتبه شکرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر

واما دخملک ناز من

پارمیس کوچولوی من امروز ۳۳ هفته شد ماشاللههههههههههههههههههههههه

دخملکم دیگه کم مونده بیایی بیرون وبا این دنیا که پر از قشنگی و زشتی آشنا بشی امیدوارم  بتونم مادر خوبی برات باشم وقول میدهم  هر کاری که از دستم بر بیاد برات انجام بدهم  من تو رو به این دنیا دعوت کردم وتا همیشه تا وقتی که نفس میکشم  تا پای جون باهات هستم دخترم با اومدنت زندگیم خیلی عوض میشه منتظر لحظه دیدنت هستم  منتظر لحظه ای که چشمهای خوشگلت رو باز کنی و من رو نگاه کنی منتظر لحظه نوازشت منتظر لحظه ای که با اومدنت تو خونه  دیگه احساس تنهایی نکنم  دخملکم بیا که خیلی دلم تنگ اومدنته من وبابایی همه چیز رو آماده کردیم خونمون منتظر قدمهای خوشگلته منتظر اون پاهای کوچولوته دخملک مامان قربون اون شیطونی هات برم که مامان جونش به اون لگدهاته امیدوارم همیشه سالم باشی  ودر پناه خدا  راستی بابایی خیلی دوستت داره فکر کنم اون هم دیگه خسته شده ومنتظر لحظه اومدنت هست البته بابایی همیشه صبور وآروم بوده ومن رو دلداری داده ولی از نگاهش بی حوصلگی وخستگی رو حس میکنم بابایی این روزها خیلی مشغوله ... بی خیال بقیه اش رو نمی نویسم چون حالش نیست

دخملکم دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم

خدا جونم باز هم شکرررررررررررررررررررررررررررررررررر

تا هفته دیگه باز هم دخملم وهمه نی نی تو راهی ها رو به خدا میسپارم دست کسی میسپارم که هیچ کس بالاتر از اون نیست وهیچ اراده ای بر اراده اون نیست

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)